امروز یه عکس عاشقاااانه()از حسین قلی براتون آوردم....خیلی لذت میبرم وقتی این کفترای عاشق رو بال در بال هم میبینم!
بچه هااا...من دلم شهربازی میخواااد...هنوز هم از اون خاطره ی یک ماه پیش که دسته جمعی رفتیم سوار کشتی صبا شدیم درس عبرت نگرفتم! اون روز بعد از اینکه تا خرخره جوجه کباب نوش جوووون کردیم ، عین گاو رفتیم سوار کشتی شدیم! قیافه هامون اینجوری بود...
هی سوت میزدیم...الکی جیغ میکشیدیم!خوش بودیم واسه خودمون!
وقتی کشتی ایستاد نیمیدونم کدوم خری پیشنهاد داد که پیاده نشیم(فکر کنم خودم بودم)یه سری از بچه ها که خداییش شعورشون به اندازه ی کافی بود دو پا داشتن دو پا دیگه هم قرض کردن ، رفتن پایین!دور دوم که شروع شد بازم داشتیم آهنگای عباس قادری رو میخوندیم...من همون اولش با دیدن ریخت مسئول دستگاه که معلوم بود میخواد حال ما رو بگیره خیلی دوستانه تذکر دادم که بیاید فاتحه بخونیم...هیچکی گوش نداد که...
چند ثانیه بعد قیافه ی همه اینطوری شد
بعدش هم اینطوری شد
خلاصه طرف جوری حالمونو گرفت که هر چی جوجه کباب خوردیم اومده بودن جلو چشامون داشتن بال بال میزدن!
بعد از اون روز عهد بستیم خربازی رو تا آخر عمرمون تعطیل کنیم...ولی هر کاری کردم دیدم نمیشه
این عکس حسین رو ببینید...جووووووووووووووووو ، خیلی میخوامت!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 15:45 توسط نوگل
|
I 'm dying again , I 'm going under .... drowning in you